حكيم ابوالقاسم فردوسى

118

زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى)

ما خشم گيرد . تو دانى سرانجام آدمى مرگ است ، و چون هيچ بزرگى پس از مردن چيزى جز كفن با خود نتواند برد دنيا و پادشاهى چندان ارزش ندارد كه خون اين همه بىگناهان بيهوده در جنگ بر خاك ريزد . اگر شاه بر اين رضا دهد از اين پس جيحون مرز ميان دو كشور ما باشد . چون نامه به آخر رسيد پشنگ مهر بر آن نهاد و با تحفه‌هاى لايق از جمله تختى از زر ، تاجى گوهر آگين ، و گروهى از خوبرويان زرين كمر ، و چندين اسب زرين ستام با فرستاده‌اى هوشمند و دل آگاه به درگاه كىقباد فرستاد . بيامد فرستاده نزد قباد * همان گاه پيغام و نامه بداد چو شاه جهاندار نامه بخواند * به پاسخ سخنها فراوان براند به فرستاده گفت : نخست تور به ايرج ستم كرد و او را كشت . سپس افراسياب به ايران تاخت و با شاه نوذر آن كرد كه نابكاران و بدكاران كنند . با اغريرث خردمند آن كرد كه مردمان با راى و داد نكنند . چون كينه‌توزى و خونريزى آيين آزادگان نيست ما به آشتى رضاييم . آن سوى جيحون شما را باشد ، و اين سو ما را و بر اين پيمان نوشت . فرستادهء پشنگ شادمان ، چون باد راهى توران زمين شد . رستم به شهريار گفت : تورانيان ديو خويند اكنون چون شكست خورده‌اند و درمانده شده‌اند آشتى مىجويند . ما نبايد خواهش ايشان را بپذيريم ، و جاى جنگيدن با دشمن كينه‌توز بدانديش به دوستى گراييم اگر اكنون پوزش خواه آمده‌اند ضربتهاى گرز من آنان را به اين كار انگيخته است . چنين گفت با نامور - كىقباد * كه چيزى نديدم نكوتر ز داد شهريار رستم را پندها داد و گفت : سزد گر هر آن كس كه دارد خرد * به كژى و ناراستى ننگرد